مي نشينم پشتِ بامِ آسمان

ثانيه ها روي دستم باد كرده اند!

زُل مي زنم به سايه هاي دق، سايه هاي جديّ منطق!

زُل مي زنم به سيرِ سكوت، در جريانِ جسورِ دو نگاه!

زُل مي زنم به زايشِ زيستن، از چشم هاي دو خط مانده به مرگ!

زُل مي زنم به تاريكيِ تن به سايه ام

به ميوه ي سرم

             كه به طرزِ تحقير كننده اي كال است و شيرين...

انديشه هايم را روي كاناپه رديف مي كنم

صبح كه آفتاب برآيد

من روشنفكر مي شوم

                        در سپيده دَمِ انديشه ها...

كاش تلخ بود و تاريك

همچون كاسه بي ميوه ماه...!

|+| نوشته شده توسط ARYA در پنجشنبه 1389/10/23  |
 

شهر از همهمه ي مبهمِ انسان خالي است!

جنگلي سرد كه از حرفِ درختان خالي است!


لحظه ها زيرِ سر عقربه ها مي گردند!

چه شروعي است كه از نقطه ي پايان خالي است!


سر تكاندند دو عابر دو مترسك در باد...

حركتِ جمجمه هايي كه از ايمان خالي است


سفره وا كرده زني پيرو، به من مي نگرد!

من به آن سفره كه از خاطره ي نان خالي است!


گريه از گردنه ي حوصله ام بالا رفت...

چشم چرخاندم و ديدم كه خيابان خالي است!


گاه تنها ترم از تابلويي در باران

دل فراوان پُرو، دستي كه فراوان خالي است!


گاه كوچكتر از آنم كه بگويم، شاعر!

دستم از گرميِ دستِ تو وُ، باران خالي است!


چشم مي چرخد و مي پرسد از اين شهر تو را

باز از عرضِ شما، طول خيابان خالي است


پُر شدم از حتمِ حضور تو درونِ همه ام...!

دلم از غير شما، از تو چه پنهان خالي است!


ديرو زود آمدنِ تو چه تفاوت دارد

تنِ يخ كرده ام از معجزه ي جان خالي است



 

زنجان شهرك كارمندان 8 ارديبهشت 79 -  4:50 بامداد جمعه

|+| نوشته شده توسط ARYA در دوشنبه 1389/07/12  |
 


چند وقتي است كه من بي خبر ازحال توام

مثل يك سايه ي  مشكوك  به دنبال توام!


خوب من! بد به دلت راه مده چيزي نيست

من همان نيمه ي آشفته ی هر سالِ توام!


تو اگر باز كني پنجره اي سمتِ دلت

مي توان گفت كه من چلچله ي لال توام!


سالها گوش به فرمانِ نگاهت بودم

چند روزيست كه بازيچه ي اميال توام،


گِله اي نيست كه برداري ودورم ريزي

من همان ميوه ي پوسيده ي اقبالِ توام


مثل يك پوپكِ سرمازده در بارش برف-

سخت محتاج به گرماي پروبالِ توام!


زندگي زير سرِ توست اگرلج نكني

باز هم مال خودت باش خودم مال توام!


|+| نوشته شده توسط ARYA در شنبه 1389/07/03  |
 

مرا

تو

بی سببی نیستی

به راستی

صلت کدام قصیده ای ای غرل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

به آفتاب

از دریچه تاریک


کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی!


پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانیست

که آزادی را

به لبان بر آماسیده

گل سرخی پرتاب میکند

ورنه این ستاره بازی

حاشا

جیزی بدهکار آفتاب نیست


نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مومنانه نام مرا آواز میکنی


و دلت،

کبوتر آشتی است

در خون تژیده

به بام تلخ.


با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز میکنی!



شاملو

|+| نوشته شده توسط ARYA در دوشنبه 1388/03/04  |
 
 
بالا